تبلیغات
 بچه های گل - آقا منوچهر و شاهنامه

آقا منوچهر و شاهنامه


قسمت اول

آقا منوچهر و شاهنامه

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. آقا منوچهر نه دانشگاه رفته بود و نه سواد درست و درمونی داشت. آقا منوچهر حتی چند بار از مدرسه فرار کرده بود، اون حتی فکرش رو هم نمی‌کرد روزگار بچرخه و بچرخه و شغل آینده او، صد در صد ادبی از کار دربیاد. آقا منوچهر از وقتی وارد بازار کار شد یه فروشنده خرده پای کتاب‌های دست دوم بود و لاغیر.

هر روز صبح جلوی دانشگاه تهران درب دکهاش رو باز می کرد. اونجا همه جور چیزی پیدا می‌شد. از کتاب‌های آموزش رنگ‌آمیزی برای گروه سنی زیر 6 سال گرفته تا نسخ خطی و با ارزش، که آقا منوچهر با حوصله گرد و خاک‌شون رو می‌گرفت و می‌چید روی پیشخوان. بازی روزگار برای آقای منوچهر عین گل یا پوچ می‌موند و معنی دیگه‌ای نمی‌داد.
آخرین روزهای زمستون بود. آقا منوچهر کما‌فی‌السابق با پالتو نخ‌نما و عینک دسته چوبی‌اش پشت پیشخوان نشسته بود و کتابی رو ورق می‌زد. گه‌گاهی هم به خیابان نگاهی می‌انداخت و توی دلش به این دانشجوها بد و بیراه می‌فرستاد که اینقدر زود درس و دانشگاه رو بی‌خیال شده بودند و رفته بودند پی خرید  عید و از این دست سوسول بازی‌ها.
به همین منوال وقت می‌گذروند که توجه‌اش به صدای سرفه‌ی بلندی جلب شد. از بالای عینکش نگاهی به پیرمرد خمیده‌ای که کتاب کت و کلفتی زیر بغلش بود کرد و پرسید:  چیزی می‌خوای پدر جان؟
پیرمرد سری بلند کرد و گفت:  همی بر تو ای فرزانه درود و دو صد بدرود!
آقا منوچهر کمی جابه‌جا شد و گفت : پدر جان استاد ادبیاتی، چیزی هستی؟
پیرمرد گفت:  از چرخش روزگار همی شکوه ننمایم که دادار جهان آفرین مصلحت بنده کم‌ترینش را در کسب دانش و معرفت بگزیده.
آقا منوچهر با تعجب دوباره پرسید:  ولی خیلی ادبی حرف میزنی.خب باباجان، چیزی می‌خوای؟
پیرمرد کمی من من کرد و گفت:  بسی درد و الم که حاصل کارم را به جبر زمانه و کسادی کسب باید با کاغذ پاره‌هایی مکتوب به مهر بانک مرکزی جابه‌جا کنم و آتش حسرت فرو دهم که ای روزگار نامراد...
آقا منوچهر گفت:  خوب بازار گرمی راه انداختی واسه کتابت.خب اینکه این همه طول و تفضیل نداره.از اول بیا بگو میخوام کتابم رو بفروشم! حالا  چی هست این کتاب؟

پیرمرد بغچه مانندی رو که زیر بغل داشت باز کرد و از توش یه کتاب کهنه و قطور رو بیرون کشید. اون رو با احتیاط روی پیشخوان گذاشت. مثل یه شی قیمتی،دستی روی جلدش کشید و گفت:  حاصل کشتگه من در این سال سی. شاهنامه!!!!

آقا منوچهر با تعجب از جاش بلند شد و گفت:  شاااااااااهنامه؟؟؟ پدر جان حالت خوبه؟ شاهنامه رو فردوسی نوشته، تو دیگه چه مدل دزد ادبی هستی؟ حداقل میرفتی یه کتاب، رمان، مجموعه ی عادی و عامی و گمنام رو کپ میزدی! همه عالم و آدم میدونن که شاهنامه مال کیه.
پیرمرد که واقعا عصبانی شده بود با صدای بلندی گفت:  اف بر این زمانه دون پرور! چه کسی را یارای این است که نام ابوالقاسم فردوسی را دستمایه زراندوزی و کسب شهرت خود کند؟ چه کسی؟ اینک این منم! ابوالقاسم. فرزندی از دیار طوس. صاحب ملک و قلم. نادره ی روزگار. آفریننده ی شاهنامه.

 

ابوالقاسم فردوسی شاهنامه


و برای اثبات گفته هایش کاغذ پاره ای را از جیبش بیرون کشید و به طرف آقا منوچهر گرفت. آقا منوچهر دقیق به کاغذ خیره شد. یک جور سجل قدیمی بود که مهر عجیب و غریبی به نام سلطان محمود غزنوی داشت. آقا منوچهر گیج و گنگ کتاب روی پیشخوان را برداشت و ورق زد. پیرمرد که خود را فردوسی معرفی کرده بود با عصبانیت دست‌ها را از پشت به هم گره زده بود و جلوی دکه قدم می‌زد و زیر لب غرغر می‌کرد. دهان آقا منوچهر از چیزی که می‌دید باز مانده بود! شاهنامه کاملا خطی و قدیمی به نظر می‌آمد. با تمام مدارک و شواهدی که از پیرمرد دیده بود، شکش تبدیل به یقین شد. او به هر دلیل و با هر توضیح منطقی و غیرمنطقی روزگار، داشت با فردوسی بزرگ گفتمان میکرد و بدون شک آن کتاب هم شاهنامه، به خط خود حکیم بود. شاخک‌های ذهن نیمه‌متمرکز آقا منوچهر به جنبش درآمد. شانس یک‌بار در خانه‌ی آدم را می‌زند و آدم اگر آدم موقعیت شناسی باشد که ابن فرصت‌ها را از دست نمی‌دهد. پس تند و سریع دسته چکش را از کیف سامسونت قدیمی‌اش بیرون کشید و گفت: جناب حکیم.تسلیم! من قانع شدم. حالا واسه این جواهر چقدر باید تقدیم کنم؟
پیرمرد با افسوس نگاهی به شاهنامه کرد و سری تکان داد و گفت:  رنج آدمی را که قیمتی نباشد! سال‌ها در خانه و کاشانه خود به تحریر و کتابت سرگرم بودمی و از نرخ و فی هیچ بهره‌ای ندارم. هر چه که بهای آن است را پرداخت کن و ما را به سلامت دعایی بفرما.
آقا منوچهر سریع چکی در وجه حامل برای حکیم نوشت و دو دستی تقدیم کرد. حکیم به دقت چک را تا کرد و در جیب گذاشت و در حالیکه با ناراحتی اشعاری سوزناک در مذمت روزگار و تقدیر نامراد می خواند دور شد. آقا منوچهر در دکه ای کوچک با باارزش ترین میراث زبان فارسی ایستاده بود و نمی دانست که حالا باید چه کند؟ کتاب را درون همان بغچه پیچید، در دکه را چفت و بست زد و پشت اولین موتور کرایه ای سر خیابان 12فروردین پرید و به طرف خانه اش رفت.

تا کرایه را پرداخت کرد و داخل حیاط شد، مدام به این فکر میکرد که چطور می‌تواند با فروش این کتاب گرانب‌ها، بار زندگیش را ببندد. به زیر زمین رفت. جائی که تمام کتابهای باارزشش را در آن‌جا نگه‌داری میکرد. شاهنامه را جای بسیار خوبی پنهان کرد و به اتاق برگشت. هنوز لباس‌هایش را تعویض نکرده بود که صدای مهیبی از زیر زمین به گوشش رسید و پشت بند آن دود غلیطی حیاط را در برگرفت. آقا منوچهر با بهت به زیر زمین و دودی که به راه افتاده بود نگاه می‌کرد. سریع کپسول آتش‌نشانی را برداشت و به زیر زمین دوید، غافل از ماجرائی که انتظارش را می کشید...

و این ماجرا ادامه دارد ...




طبقه بندی: داستان آقا منوچهر و شاهنامه، 

تاریخ : سه شنبه 18 خرداد 1395 | 03:41 ب.ظ | نویسنده : مهدا عالی پور | نظرات

  • paper | سی پی | هیت شا