تبلیغات
 بچه های گل - داستان آقا منوچهر و شاهنامه

داستان آقا منوچهر و شاهنامه


قسمت اول

آقا منوچهر و شاهنامه






از یکی بود و یکی نبود که بگذریم، می‌رسیم به آقا منوچهر که با شاهنامه‌ای که از فردوسی خریده بود به خانه آمد، اما هنوز خوشحالیش ته‌نشین نشده بود که با صدای وحشتناکی به زیر زمین کشیده شد. 

  در حالی‌که بر سر خود میزد بدون فوت وقت سوپاپ کپسول آتش‌نشانی را کشید. به آنی کل زیر زمین پر از کف شد و دود تمام شد. از چیزی که می‌دید آه از نهادش برآمد. خواست از پله‌ها بالا برود تا پاروئی بیاورد و کف‌ها را بیرون بریزد که، کسی فریاد کشید:  همان جا که هستی بایست ای فرومایه!

آقا منوچهر درجا خشکش زد. برگشت  و به پشت سرش نگاه کرد. غیرعادی‌ها مثل اینکه تمامی نداشت. مرد جوانی در میان زیرزمین ایستاده

 بود که تاج باشکوهی روی سرش بود و دو مار نفرت‌انگیز از بالای ردایش زبانک می‌جنباندند و سر و رویش را کف فراگرفته بود. مرد جوان دوباره او را مخاطب

 قرار داد و گفت: فرومایه را ببین که چه گستاخانه، چشم در چشم من نظاره می‌کند؟!!! سر فرود آر و بر خاک بیفت.

آقا منوچهر دست و پایش را جمع کرد و با من و من گفت: حضرت آقا کی باشن؟

مرد جواب داد: آژیدهاک. بندگانم مرا ضحاک نیز می‌نامند. به خاک بیفت.

آقا منوچهر نگاهی به مرد که ادعا میکرد ضحاک است کرد و گفت: که ضحاکی تو؟ که من باید تعظیم کنم؟ صبر کن ببینم الان که زنگ زدم 110 اومدن کت

 بسته بردنت، فرمایش کردنت یادت میره یا نه! و خواست از زیر زمین خارج شود که ناگهان ضحاک با شمشیری واقعی راه را بر او بست. با خشم نگاهش کرد.

 مارهای شانه‌اش خود را به طرف آقا منوچهر کشیدند و در گوشش هیس هیس کردند. ضحاک در حالیکه دندان بر هم می‌فشرد و تیغ تیز بر گلوی آقا منوچهر

 گذاشته بود گفت: این نام نحسی که بردی، این نمی‌دانم صد و چند چه بود؟ از ایادی آن کاوه منحوس یا آن فریدون بد طینت که نیست؟

ابوالقاسم فردوسی شاهنامه

 

آقا منوچهر که از ترس لال شده بود با تته پته جواب داد: آقا به خدا من توی خونه هیچ پول نقد و سکه‌ای ندارم. به جون خواهرم، به ارواح خاک پدر و مادرم،

 این خونه فقط ظاهر گول زنک داره. وگرنه از مال دنیا ، منم و این چند جلد کتاب.اگه به کارت میاد وردار ببر. توروخدا با من کاری نداشته باش.

ضحاک نعره کشید: ای بی وجود پست. ای بدسگال. شاه را چه به گدا. اف بر این زمانه. خانه‌ات ویران باد ای فریدون. کاشانه‌ات منهدم باد .روزگارت چون

 زهر بگذرد که چون منی را با این دیو و ددان هم‌شان و همکلام کردهاید. مرا با مال و زر نداشته‌ات چه‌کار؟ از تو پرسیدم با فریدون چه راز مگوئی داری؟

آقا منوچهر جواب داد: به خدا، به پیر، به پیغمبر من این آقا فریدون رو که می‌گی نمی‌شناسم. چرا باور نمیکنی؟ 

ضحاک یقه پیراهن منوچهر را رها کرد و به دور و بر زیرزمین نگاهی انداخت و پرسید: وای بر من که هماینک خون تو را بر زمین جاری نمیکنم. وای بر من. بگو

 راه خروج از این دیار کجاست؟ اسب راهرو می خواهم و بلد شبانه که از بیابانم بگذراند و به توران برساندم.

آقا منوچهر که دیگر تا سکته و سنگکوپ فاصلهای نداشت، آب دهانش را قورت داد و گفت: والا چی بگم؟ من اگه همین الان زنگ بزنم به آژانس سر کوچه،

 بدون فوت وقت میاد درب منزل و شما رو تا هر کجا که بخواین میبرن. این طرفا اسب و درشکه نداریم. حالا اگه میخواین شب تشریف ببرین که اون امری

 جدا است. بنده در خدمتم.

ضحاک پریشان نگاهی به حیاط انداخت و گفت: حال یقین دارم که مجنونی و هیچ از دانش و فراست بهرهای نبردهای. جوان نیز نیستی که تو را گردن بزنم و

 مغز سرت را خوراک مارانم کنم. مجنون را چه به همکلامی با پادشاه؟ و شمشیر خود را غلاف کرد و از پله ها بالا رفت.

  آقا منوچهر وحشت زده و حیران وسط کفهای زیرزمین ایستاده بود و نمیدانست تکلیفش در این معرکه چیست؟ کمی سرک کشید تا ببیند ضحاک چه

 می‌کند که چیزی دستگیرش نشد. در همین لحظه ناگهان صدای بلند دیگری از گوشهای از زیرزمین برخاست که آقا منوچهر را نقش زمین کرد. با ترس سرش

 را در میان دو دستش گرفته بود و نمیتوانست جایی را ببیند. دود تمام زیرزمین را فراگرفته بود.

آقا منوچهر با خودش گفت: اه تو این هاگیر واگیر، امروز چقد لوله گاز می ترکه؟!!

هنوز فکرش به طور کامل منعقد نشده بود که دستی او را از روی زمین بلند کرد. آقا منوچهر که فکر می‌کرد دوباره ضحاک به سراغش آمده است، التماس کرد

 و گفت: جون بچهات منو بیخیال شو. بابا من دیوونهام اصلا همونی که...

دهانش از تعجب دیگر یارای صحبت کردن نداشت. جوان خوشسیمایی با مهربانی به او نگاه می کرد. مرد به آرامی پرسید: از آن بدنهاد که به تو گزندی نرسید؟ 

آقا منوچهر که خشکش زده بود تنها سری تکان داد. مرد دوباره گفت: مرا فریدون می نامند. ضحاک را ندیدی برادر؟

    آقا منوچهر به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت: آقا فریدون خیلی دنبال شما می گرده این دوستت. رفت توی حیاط.

فریدون شانه های آقا منوچهر را رها کرد و گفت: کمی تامل کن و خارج مشو. بازمی گردم .

و از پله ها بالا رفت. ثانیهای نگذشته بود که فریادی بلند از حیاط به گوش رسید. فریدون و ضحاک نعره می‌زدند و با یکدیگر گلاویز شده بودند. آقا منوچهر از

 پنجره شاهد این نبرد تن به تن بود و دلش میخواست هر چه سریع‌تر از این کابوس نجات پیدا کند. جنگ و دعوا داخل حیاط با خلع سلاح ضحاک و اسیر

 شدنش به پایان رسید. فریدون در حالی‌که دستان او را از پشت به هم بسته بود با زور و ارعاب، به داخل زیر زمین، کشاندش و جلویآاقا منوچهر انداخت. عرق از

 پیشانی پاک کرد و گفت: پوزش مرا بپذیر ای خردمند. تا از او غافل میشویم، از میان سطرهای منظوم حکیم، راهی به بیرون مییابد و شر و فتنهای را سبب می

 شود. سوگند یاد میکنم که سفت و سنگین در پای دماوند به زنجیر کشمش. اینک ای فرزانه، تو را بدرود میگویم و دگر باره پورش میطلبم.

و ضحاک را کشانکشان به سوئی برد که شاهنامه بر زمین افتاد بود. دودی بزرگ از درون شاهنامه به بیرون راه

 پیدا کرد و فریدون و ضحاک را در حالیکه دست و پا م‌یزد و لگد پرانی می‌کرد به درون خود کشید. آقا منوچهر با

 خود گفت: همین الان، همین الان از این خواب مسخره بیدار می‌شم و دیگه بهش فکر نمیکنم. من دارم خواب

 می‌بینم. منوچهر، منوچهر از خواب بیدار شو...

که بار دیگرصدای بلندی تمام خانه را لرزاند. ‌آقا منوچهر دو دستی بر سرش کوبید و گفت: بدبخت شدم ضحاک برگشت! حالا چی کار کنم؟

و این ماجرا ادامه دارد . . . 




طبقه بندی: داستان آقا منوچهر و شاهنامه، 

تاریخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 10:54 ب.ظ | نویسنده : مهدا عالی پور | نظرات

  • paper | سی پی | هیت شا